حالا خوبه رهبر عزيزمون امسالو سال كار مضاعف نام نهادند وگرنه چه تنبل خونه اي مي شد اينجا . بعد از حدود يك ماه دوري از محيط كار امروز اولين روزي بود كه تو سال 89 اومدم سر كار . ولي چشمتون روز بد نبينه . به جاي كار مضاعف ، همه درگير خواب مضاعف بودن . ماشالله به اين همه طرف دار . آخه برادر شما ديگه چرا ؟ شما كه شتر با بارش تو ريشات گم مي شه ديگه چرا ؟

در اين رابطه ازتون دعوت مي كنم به ديالوگ هاي رد و بدل شده بين من و مهندس توجه فرماييد :

- ساعت 11 - من در حال پوشيدن كفش - مهندس در حال ورود به اتاق

مهندس :‌ چرا داري كفش مي پوشي ؟

من : مي خوام برم يه چيزي بگيرم بريزم تو اين خندق بلا .

مهندس : اِ . پس حالا كه داري مي ري بيرون درست و حسابي برو ديگه .

من : درست و حسابي چه جوري اون وقت ؟

مهندس : تا مغازه مي ري يه دوغي نوشابه اي چيزي بگير با نهار بخوريم .

من : دوغ بخوريم كه خوابمون مي گيره ؟

مهندس : واسه همين مي گم ديگه !!!

من : اِ‌ ؟ آهان . حله .

مهندس : زود باش برو بيا كلي كار داريم .